فصل چهارم کتاب"حبابی که همه را خورد."

فصل چهارم

چندقدم رفتم جلو تاچشمم به تاریکی عادت کند.از همه جا آب می چکید.طبقه بندی سرتاسر یک دیوار ازجا کنده شده بود و انواع،گلدان ،آباژور و مجسمه های کوچک شکسته این ور وآن ور افتاده بود.

آلکس بازویم را گرفت وآهسته گفت:" زاکی!ازاین جا بیابیرون!خیلی خطرناکه!"

_بگذار در باز باشه،از بیرون نور بیاد.

"می خوای چی رو ببینی؟" صدای آلکس با صدای چک چک آب مخلوط شد و تو مغازه پیچید.بازوی دیگرم را هم گرفت و مرا به زور کشید. "زود باش،خودت که تابلو رو دیدی.ممکنه ساختمون درسته بریزه رو سرمون."

  خودم را با یک تکان  از دستش بیرون کشیدم و رفتم جلوتر.کتانی هایم روی موکت خیس خورده،چلپ چلپ صدا می کرد.بچه ننه بازی های آلکس کفرم را در آورده بود :"من فقط می خوام یک ثانیه این جا چرخ بزنم وتماشا کنم.خیلی حال می ده!"

  آلکس با لج گفت:"حال نمی ده!احمقانه اس!"

 یک ردیف ماسک عتیقه بدترکیب،از روی دیوار بهمان زل زده بودند.چند تای دیگر هم روی زمین افتاده بودند واز آنجا نگاهمان می کردند.چشمم به ساعت بلند چوبی افتاد که صفحه اش سوخته وسیاه شده بود.اردک های چوبی سوخته وترک خورده،یک وری روی زمین افتاده بودند.

  صدای جرقی که از بالای سرمان آمد،مرا از جا پراند.آلکس هم بی اختیار جیغ بی صدایی کشید.سرم را بلند کردم.قسمتی از سقف ریخته بود.یعنی بقیه اش هم می خواست روی سرما بریزد؟

  آلکس با اصرار گفت:"زاکی بیا بریم!" وعقب عقب رفت طرف در.

 پشت سرمان،در محکم بهم خورد وبسته شد.برگشتم ودیدم که باد دوباره بازش کرده.

  آب چک چک روی شانه ام می ریخت.

  آلکس صدا زد:"زاکی اگر نیایی، ولت می کنم و می روم!خیلی جدی می گویم!"

_خیلی خب،خیلی خب،آمدم.فقط می خواستم ببینم چی شده.

آلکس که نیمه کار از در رفته بود بیرون،داد زد:"زودباش!"

  برگشتم که دنبالش بروم،اما روی طبقه ی بالایی یکی از قفسه ها،چیزی چشمم را گرفت.صدا زدم:"آلکس ....نگاه کن!"

  ماشین تحریری را که آن بالا بود،را به او نشان دادم و گفتم:"وقتی من خیلی کوچک بودم،پدرم یک ماشین تخریر عین این داشت."

  آلکس با تهدید گفت:"زاکی من رفتم....!"

_من عاشق ماشین تحریرهای قدیمی ام!فکر نمی کنم که آتش بهش رسیده باشد.ظاهرش که سالمه.می خوام یک نگاه بهش بکنم باشه؟"

  منتظر جواب نشدم.رفتم آن طرف مغازه،جلو قفسه.

روی پنجه ی پا ایستادم ودستم را دراز کردم که ماشین تحریر را بردارم.

واااای ی ی!

درد وحشتناکی همه جایم را گرفت.سرجایم خشکم کرد.نفسم را بند آورد.

وقتی فریاد می زدم،صدای جرق شدید جرقه ی برق را شنیدم.دولا شدم و بی حرکت ماندم وشعله ی آبی درخشانی دور بدنم را گرفت....

خدافظ تا فصل بعدی!!!

بای بای!

/ 2 نظر / 50 بازدید
ساحل

`•.¸ ) ¸.•)´ (.•´ *´¨) ¸.•´¸.•*´¨) ¸.•*¨) .;"(¸.•´ (¸.•` (`'•.¸(`'•.¸ ¸.•'´) ¸.•'´) «`'•.¸.¤ ســـــــلام ، من آپ کردما منتظر حضورت هستم ¤.¸.•'´» .:"(¸.•´ (¸.•` (¸.•'´(¸.•'´ `'•.¸)`' •.¸) `'•.¸`'•.¸) ¸.•´ ( `•.¸ `•.¸ ) ¸.•)´ (.•´ `•.¸ `•.¸ ) ¸.•)´ (.•´

سارا

بعدى لطفااا