فصل دوم کتاب "حبابی که همه را خورد"

فصل دوم

آلکس با دهان باز،نگاهم کرد وگفت:"خیلی توپه،زاکی!"

آدام موهای فرفری وسیاهش را خاراند (آخه مگه موروهم میخارونن!!!)شکلکی درآورد،چشم هایش را گرد کرد وگفت:"تو به این می گویی ترسناک؟به نظر من که داستان موطلایی وسه خرس از این ترسناک تره!"

ورقه های داستانم تو دستم لوله کردم وبالای سرم بردم که آدام را بزنم اما او خندید وجاخالی داد.

  آلکس دوباره گفت:"داستانت شاهکاره.اسمش رو چی گذاشتی؟"

-ماجرای حباب هیولا

 آدام به مسخره گفت:"  ای ول بابا!خودت تنهایی این اسم رو پیداکردی؟!"

آلکس آن قدر محکم آدام را هل داد که افتاد روی کاناپه،وسرش داد زد:" دست از سر زاکی بر دار!"

هرسه ی ما تو خانه ی آدام بودیم وچپیه بودیم تو اتاقکی که پدر ومادر آدام اسمش را گذاشته اند اتاق سرگرمی.این اتاق آن قدر کوچک است که فقط یک تلویزیون ویک کاناپه را به زور در خودش جا داده.

   تعطیلات بهاره بود وما از بیکاری،دور هم جمع شده بودیم.من شب قبلش تا نصفه شب بیدارمانده و روی داستان حباب هیولا کار می کردم.خیال دارم وقتی بزرگ شدم،نویسنده شوم.برای همین مدام داستان های ترسناک می نویسم وآن ها را برای آلکس وآدام می خوانم.

   همیشه هم نتیجه اش همین می شود که دیدید،آلکس داستان های مرا دوست دارد وبه نظرش خیلی ترسناک می آیند.می گویو داستان های مرا که می شنود،شب ها دچار کابوس می شود.

آدام برعکس او،او همیشه می گوید داستان های من اصلا ترسناک نیست وخودش چشم بسته می تواند قصه هایی بهتر از مال من بنویسد.

اما هیچ وقت این کار را نمی کند.

آدام گنده وگوشتالود است و لپ های سرخی دارد.راستش را بخواهید یک جورهایی شبیه خرس است.خوشش می آید به مردم مشت بزند وبه آن ها گلاویز شود.البته فقط برای شوخی.

روی هم رفته بچه ی خوبی است .عیبش این است که نوشته های مرادوست ندارد.

ازآدام ژرسیدم:"عیبش چیست؟"

حالا هرسه روی کاناپه چپیده بودیم.

-هیچ داستانی منو نمی ترسونه.

آدام این را گفت ومورچه ای را که روی دسته ی کاناژه راه می رفت بین دوانگشتش گرفت وپرت کرد صرف من.والبته خیط کرد.

آلکس گفت:"به نظرمن که داستانت خیلی ترسناک بوود.خیلی خوب توصیف کرده بودی."

آدام دوباره گقت:"من هیچ وقت از داستان وقصه نمی ترسم.مخصوصا داستان هایی که درباره ی هیولاهای مسخره باشه."

آلکس پرسید:"پس ازچی می ترسی؟"

آدام پز داد که:"از هیچی.ازفیلم هم نمی ترسم.اصلا هیچی منو نمی ترسونه."

وهمان موقع بود که دهانش را ازترس بازکردوفریادکشید.

یعنی هرسه مان فریادکشیدیم.چون صدای غیژ ترسناکی تواتاق پیچید وسایه ی سیاهی روی موکت خزید......

اینم از فصل دو. فصل سوم روهم تو پست بعدی میذارم!

/ 2 نظر / 51 بازدید

چرا فصل اول را نمی ذاری

سارا

عالى