فصل سوم کتاب "حبابی که همه را خورد"

فصل سوم

سایه آن قدرسریع از بغل پاهای ما رد شیرجه زد که من تقریبا ندیدمش.فقط احساس کردم یک چیزی به پایم خورد....یک چیز نرم و روح مانند.

آدام جیغ کشید:"وای ی ی ی!"

 از اتاق نشیمن صدای پا آمد و یکمرتبه آقای لوین،پدر آدام،پرید تو درگاه اتاق.او هم مثل آدام موهای سیاه فرفری وهیکل گرد وخرس مانندی دارد. پدر وپسر خیلی شبیهند.

_ ببخشید بچه ها! من گربه رو لگد کردم.آمد اینجا؟

جوابش را ندادیم. آن قدر کپ کرده بودیم که زدیم زیر خنده.

آقای لوین با اخم گفت:"کجای این حرف خنده داشت؟"

وبعد چشمش به گربه افتاد که کنارکاناپه قایم شده بود.گربه را زد زیر بغلش واز اتاق رفت بیرون.

  سه تایی دوباره خودمان را انداختیم روی کاناپه.هنوز نفسم جا نیامده بود وهنوز هم کشیده شدن بدن گربه را به قوزک پاهایم حس می کردم.

آدام گفت:"دیدی زاکی؟" ومحکم زد به پشتم.

_ این ماجرا خیلی ترسناک تر از داستان تو بود.

_عمرا!داستان های من خیلی ترسناک تره.اون گربه فقط ما رو غافلگیر کرد.

آلکس عینکش را برداشت وشیشه هایش را با تی شرتش پاک کرد وگفت:"چه صدای غیژی از خودش درآورد!"

آدام گفت:"من که اصلا نترسیدم.فقط می خواستم شما دوتا رو بترسونم." وبعد دستش را دراز کرد و کف دستش را چند بار به موهای من کشید.

   وقتی کسی این کار را با شما می کند،حالتان بهم نمی خورد؟

من که عقم می گیرد.برای همین یک ممشت محکم بهش زدم ولی او فقط خندید.

 

 من وآلکس شام پیش آدام ماندیم.آشپزی خانم لوین حرف ندارد.ما هم همیشه کاری می کنیم که نزدیک وقت شام،خودمان را توی خانه ی آدام بیندازیم،چون خانم لوین همیشه دعوتمان می کند که شام بمانیم.

 وقتی من وآلکس به طرف خانه راه افتادیم تقریبا هواتاریک شده بود.روز قبل وآن روزفرعدوبرق وباران زیادی داشتیم وچمن ها و خیابان ها خیس بود ونور چراغ ها روی آسفالت خیس منعکس می شد.

  از دور صدای رعد می آمد.وقتی از زیر درخت ها رد می شدیم  قطره های سرد باران که روی برگ ها مانده بود روی سرمان می ریخت.

  خانه ی آدام یک طرف دیگر نروود ویلج است اما زیاد از ما دوور نیست.پیاده پانزده دقیقه راه است.

  حدود پنج دقیقه راه رفته بودیم که به یک ردیف مغازه رسیدیم.

وقتی چشمم به مغازه ی عتیقه فروشی سر خیابان افتاد با هیجان گفتم:" هی...!اون... مغازه داغون شده!"

آلکس گفت:"انگار بمب روش افتاده!"

سرپیچ ایستادیم وبه مغازه که آن طرف خیابان بود زل زدیم.یک قسمت از سقفش افتاده بود پایین.همه یپنجره هایش شکسته بود.یکی از دیوارهایش تقریبا فرو رفته بود.سفال های روی سقف سوخته وسیاه شده بودند.

  به طرف مغازه راه افتادم وگفتم:"آتش گرفته؟"

صدای زنانه ای گفت:"صاعقه."

برگشتم وچشمم به دو زن جوان افتاد که تو پیاده رو نزدیک مغازه ایستاده بودند.یکی از آن ها گفت:" تو توفان شدید دیروز صاعقه بهش زد وآتش گرفت."

   زنی که همراه او بود آهی کشید وگفت:"عجب بساطی شده."و کلید ماشینش را از جیبش در آورد.زن ها راه افتادند وسر خیابان پیچیدند.

  من وآلکس جلوی مغازه ایستادیم.آلکس دماغش را گرفت وگفت:"اه.چه بوی گندی!"

گفتم:"بوی سوختگیه." و زمین را نگه کردم ومتوجه شدم پایم را تو گودال پراز آب گذاشته ام.پریدم عقب.

آلکس گفت:"همه جا خیس آبه."

 _ گمانم ماله شیلنگ های آتش نشان هاست.

باد در مغازه را بهم کوبید.

با تعجب گفتم:"درش بازه!"

  در را با نوار چسبانده بودند اما نوار پاره شده بود.روی تابلوی زرد بزرگی که به در چسبانده بودند با حروف سیاه وبزرگ نوشته بود: خطر _ نزدیک نشوید.

گفتم:"آلکس بیا یک سرکی تو مغازه بکشیم."

آلکس سرم داد زد:"عمرا!زاکی...نروجلو!"

دیر شده بود.من دیگر تو مغازه بودم...

تا پست بعدی و فصل چهارم کتاب فعلا خدافظ!

/ 4 نظر / 16 بازدید
مهتاب

چرا فصل اولش نیست؟

مهتاب

چرا فصل اول نیست؟

FATEMEH

خوبه عالیه پیشرفت میکنی

FATEMEH

خوبه